چه بگویم که ناگفته ها همچون رازی در درونم می ماند اما بیان خوب بد زندگی مرا تا ورطه رسوایی پیش می برد هر گاه سخنی گفتم روزها و ماها نقل مجلس دوست و دشمن بود ای کاش این سینهمخزن اصرار بود تا برای همیشه در امان می ماندم از نگاه های تهنه دار دوست و دشمن
ای کاش قلب هر کس صندوقچه مادر بزرگانی بود که قفل می زدند بر صندوق و کلید اویزه گردنشان بود که مبادا فرزندی پا بگذارد بر اصرار مخوف و راز زندگی پدر بزرگ و این چه عذابی می داد سوگلی خانه را که محرم همه زندگی بود بجز صندوقچه اصرار
بعد مرگ مادر بزرگ وقتی کلید را از زنجیر طلایش باز می کردند هیچ چشمی زنجیررا نمی دید همه به دنبال گنج درون صندوقچه بودند و چه حس و حالی داشتند بعد از چند سال چشم انتظاری وقتی صندوق گشوده می شد وفقط بخشی از لات بازی های پدر بزرگ را دردوران خود محفوظ کرده بود و چه عشقی داشت خار ترین فرد خانه وقتی زنجیر طلای مادر بزرگ را بدون هیچ چشم داشت به مخزن اصرار به گردن اویخته بود ای کاش میتوانستم مادربزرگ باشم و وجود خودرا یک عمر از نگاه دیگران دور نگه دارم
برچسب:
نویسنده: آراد فرهادی